ماهی این بار رفت و دام ببرد...
رفقا همیشه می گویند که من بی دلیل سرم را کرده ام توی این سوراخ پر از زنبور شهر و مسئولین و مشکلات...
حق را در برخی موارد کاملاً به آنها نمی دهم ولی حقیقت همیشه با واقعیت یکی نیست و بعضی چیزها را باید پذیرفت...
توی این دنیای مجازی شاید خیلی ها را با قلمم رنج دادم. البته قلم که نمی شود گفت!
چند نفری را هم از نوشتن منصرف کردم. که شاید بهتر از من می نوشتند...
در کل همیشه مسیری را که انتخاب کرده ام دوست داشتم ولی تنهائی در این مسیر خیلی هم لذت بخش نیست
تند می نویسم شاید. این را تا حدی قبول دارم و تا حدی نه...!
به نظر من در این مسیر کند نوشتن راه به جایی نمی برد و باید تند نوشت..
این را هم بگویم که من نوشتن با دلیل و مدرک را هر چه هم که تند باشد تند نمی دانم. ولی روزگار است دیگر. چون نمی توانم کند تر از این بنویسم، ننوشتن را به آن رجحان می دهم...
خواستم چیزی برای پایان کار نوشته باشم. همین...
نمی دانم این کار درست است یا اشتباه ولی هر چه هست خیالم را از خیلی جهات راحت می کند و بهتر می توانم به کارهایی برسم که یک سالی است این نوشتن ها آن را مختل کرده...
خیالم راحت تر می شود از این که توی خیابان که راه می روم خودم هستم نه ننگرده! دیگر کسی آن طور که توی این یک ساله به من نگاه می کرده شاید نگاهم نمی کند و همین خیالم را راحت تر می کند...
ولی در کل هیچ کدام از نوشته هایم را تکذیب نمی کنم. چون همیشه با اطمینان خاطر می نوشتم. چه خوب، چه بد...
وزوان امروز ما، نه وزوان همیشه ما، به نوشته های انتقادی شاید اصلاً احتیاجی ندارد! شاید بهتر است هر که توی این شهر شروع به نوشتن می کند از اول قلم انتقادش را غلاف کند تا بهتر و راحت تر بنویسد...
حالا بعد از این پست، یک نفس راحت می توانم بکشم لابد...!
به قول سعدی :
شد غلامی که آب جوی آرد
جوی آب آمد و غلام ببرد
دام هر بار ماهی آوردی
ماهی این بار رفت و دام ببرد
ننگرده
از آنجا که نوشتن ما را قبض و بستی نیست، تا اطلاع ثانوی می رویم به این آدرس تا در دسترس باشیم
باشد که با حضورتان شهری را از نگرانی برهانید....
کمک به مدرسه
شورای کشاورزی
توکّل
وزوان و دزدهای گذری
هم ياري...
وقتي بطري کثيف روغن را توي دست هاي کوچک يکي از آن دو ديدم و خنده اي را که از سر افتخار نثار معلمش مي کرد، بي اختيار چشمم رفت سراغ باقي دخترها که داشتند توي حياط مدرسه مي دويدند و بازي مي کردند.
ياد دوران تحصيل خودمان افتادم. دوران دبستان و راهنمايي و دبيرستان...!
نمي دانم توي شهر وزوان،توي دبستان هاي جهاد و انقلاب هنوز هم بچه ها مجبورند سنگ هاي توي حياط مدرسه را جمع کنند و بريزند توي دامن ژاکت هايشان و گوشه ي حياط خالي کنند؟! هنوز هم بچه هاي نسبتاً تنبل مدرسه،مسئول نظافت دستشويي ها و کلاس ها هستند. شايد حالا که گاز آمده از حمل پيت هاي سنگين نفت راحت شده باشند حد اقل!
نمي دانم توي مدرسه راهنمايي،هنوز هم بچه ها بايد بيل به دست زمين فوتبال مدرسه را تميز کنند آن هم وسط زنگ تفريح.. و زنگ ورزش هم بايستند دست هاشان را بالا نگه دارند تا معلم ورزش بلکه نمره منفي را نثارشان نکند و اجازه بدهد فوتبالشان را بازي کنند؟!
نمي دانم هنوز هم توي دبيرستان زنگ تفريح و ورزش مال امتحان و جلسه هاي توجيهي و تست هاي فلان و بهمان و سخنراني اين و آن است؟!
نمي دانم چرا امروز من از اين سمت رد شدم و چرا اين چيز ها آمد توي ذهنم و نوشتنم آمد؟!ولي مي دانم نبايد توي مدرسه هاي ما اينقدر فشار روي دانش آموز باشد که زنگ تفريحي را که حقشان است بيايند و براي ما جوي آب جلوي مدرسه را تميز کند!
مي دانم که مدرسه خانه دوم دانش آموز است نه پادگاي که ساعت مخصوص هم ياري يا به قول بچه هاي اصفهان بي گاري دارد...!
صلوات وسط دعوا
← صفحه بعد
نظرات ()